آغامار، هر صبح پیش از آنکه خورشید از پشت جنگلهای عالمکلا سر بزند، روی تراس خانهاش میایستاد.
تشت آب و ظرفهای ساده، همدم سالهای پررنج و پربرکت زندگیاش بودند.
روبهرویش، دشتهای سبز و کوههای مهآلود تا بینهایت امتداد داشتند؛ گویی پنجرهای به ابدیت گشوده شده بود.
او هر ظرف را با حوصله میشست، انگار غبار غصه را از دل خودش پاک میکرد.
نسیم صبحگاهی، بوی خاک نمخورده و صدای پرندگان را تا ایوان خانه میآورد.
آغامار زیر لب دعا میخواند و باور داشت که برکت، در دل همین کارهای کوچک پنهان است.
رهگذران از دور برایش دست تکان میدادند و او با لبخندی آرام پاسخشان را میداد.
خورشید که بالاتر میآمد، ظرفها برق میزدند؛ درست مثل امیدی که در دل آغامار خاموش نمیشد.
و هر روز، تراس کوچک خانهاش، با آن چشمانداز ابدی، گواه عشق زنی بود که زیبایی را در سادهترین لحظههای زندگی پیدا کرده بود
این کارت پستال عاشقانه
با خط نوشته ای از حنای قصه
تقدیمتون میشه
ارسال رایگان