آغامار، خسته از سالها دویدن ، آرام سر بر بالش گذاشت.
خوابش بوی نان داغ و روزهای کودکی را میداد.
در خواب، باغی را دید که هیچ درختی از تشنگی نمیترسید.
پرندهای روی شانهاش نشست و گفت: «صبر هم روزی شکوفه میدهد.»
لبخندی آرام روی لبانش نشست، انگار دلش سبک شده بود.
باد از پنجره گذشت و خاطرات تلخ را با خود برد.
خورشید آرامآرام پشت کوه سر کشید و اتاق را روشن کرد.
آغامار چشمهایش را گشود؛ انگار دنیا دوباره رنگ گرفته بود.
و فهمید که گاهی کوتاهترین خواب، آغاز بلندترین امید است
این کارت پستال عاشقانه
با خط نوشته ای از حنای قصه
تقدیمتون میشه
ارسال رایگان